تبليغاتX
یک عاشقانه ی آرام




























Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


یک عاشقانه ی آرام

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 5:38 توسط من و پری| |

وقتي نسيم در دست باد مي‌چرخيد
و شاخسار در دست نسيم
من نمي‌دانستم چرا مي‌توان دوست داشت
بي دوست
بجاي دوست
اما امروز
مي‌دانم تو چه باشي ،‌ چه نباشي
دوستت خواهم داشت
چه باشي
چه نباشي
مي‌توانم تكرار واژه‌هاي نتراويده از دهانت را مزه مزه كنم
و گم شوم در توهم نگاه بلندت به آسمان شب از بلنداي ديوار شهر

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 6:27 توسط من و پری| |

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 5:20 توسط من و پری| |

مهربانم، ای خوب

یاد قلبت باشد، یک نفر هست که اینجا

بین آدم هایی، که همه سرد و غریبند با تو

تک و تنها به تو می اندیشد

و کمی

دلش از دوری تو دلگیر است

مهربانم، ای خوب

یاد قلبت باشد، یک نفر هست که چشمش

به رهت دوخته بر در مانده

و شب و روز دعایش این است

زیر این سقف بلند، هر کجایی هستی، به سلامت باشی

و دلت همواره، محو شادی و تبسم باشد

مهربانم، ای خوب! یاد قلبت باشد

یک نفر هست که دنیایش را

همه هستی و رویایش را، به شکوفایی احساس تو

پیونده زده

و دلش می خواهد لحظه ها را با تو، به خدا بسپارد

مهربانم، ای خوب

یک نفر هست که با تو

تک و تنها، با تو

پراندیشه و شعر است و شعور

پر احساس و خیال است و سرور

مهربانم! این بار، یاد قلبت باشد

یک نفر هست که با تو،

به خداوند جهان نزدیک است

و به یادت، هر صبح، گونه سبز اقاقی ها را

از ته قلب و دلش می بوسد

و دعا می کند این بار که تو

با دلی سبز و پر از آرامش، راهی خانه خورشید شوی

و پر از عاطفه و عشق و امید

به شب معجزه و آبی فردا برسی

پری با تمام احساساتم منتظرتم

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 7:54 توسط من و پری| |

 

روزی که به برکه ی عشق رسيدم، رودخانه شدم و خروشيدم!

روزی که زير باران عشق دل را به تو سپردم، دريا شدم

 و آن روز که عشق را به جان يافتم، به اقيانوسها پيوستم!

تا يک روز تو آمدی

و من در وسعت زيبايی خداييت غرق شدم.

و جان را به خاکپای تو سپردم و تن را به خدمتت؛

و گرچه هيچ نداشتم،

دل را به تو دادم، همه چيز ديروزم را به همه چيز فرداهايم!

و امروز در ساحل برکه ی فراتر از اقيانوس تو

دريای وجودم را به اميد امواج لطفت

به دست نسيم محبتت می سپارم،

و دل را برای هميشه

خاکپای قدوم مقدست می کنم

تا روی سياهم را در پناه قلب سرخ عاشقم بپوشانم

و از تو راه و رسم عشق بياموزم

و با تو تا بيکران ها سفر خواهم کرد.

 با تو خواهم بود

تا هميشه.

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 13:45 توسط من و پری| |

نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 11:22 توسط من و پری| |

 

چه زيباست سلام

و چه سخت است خداحافظي و رفتن و عاشق ماندن

كه دل از غربت تكرار خداحافظيت ميگيرد

با تو او مي فهمد

با تو من مي فهمم

كه صداقت جاري است

و محبت برپاست

با تو ديگر دل من غصه ندارد شاد است

با تو انگار دلم شاپركي آزاد است

بي تو اما دل من مي گيرد

دل نرگس نگران مي شود و مي ميرد...!

نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 13:14 توسط من و پری| |

 

باور کن صدامو باور کن

صدایی که تلخ و خسته ست

باور کن قلبمو باور کن

قلبی که کوهه اما شکسته ست

باور کن دستم و باور کن

که ساقه ی نوازشه

باور کن چشم منو باور کن

که یک قصیده خواهشه

وسوسه ی عاشق شدن

التهاب لحظه هامه

حسرت فریاد کردنه

اسم کسی با صدامه

اسم تو هر اسمی که هست

مثل غزل چه عاشقانه ست

پر وسوسه مثل سفر

مثل قربت صادقانه ست

باور کن اسممو باور کن

من فصل بارون برگم

مترود باغ و گل و شبنم

درختم درخت خشکی تو دس

تگرگم

باور کن همیشه باور کن

که من به عشق صادقم

باور کن حرف منو باور کن

که من همیشه عاشقم

نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 16:6 توسط من و پری| |

عاشقانه هایم برای تو

سرودن شعرهایی در وصف تو نیست

یا که دوستت دارم هایی تکراری

فرستادن هدیه های رنگارنگ

یا بی قراری هایی مدام

عاشقانه هایم برای تو

صبر کردن به پای توست

مثل باغبانی پیر که می داند

 روزی دانه وحشت زده به آفتاب اعتماد خواهد کرد

و جوانه  خواهد زد

 

نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 16:2 توسط من و پری| |

شروع رویایی خاطره انگیز که در درونم جریان زندگی به راه انداخته

تولدی دوباره با اغازی نو که سر انجامی نخواهد پذیرفت

بودنی دل انگیز و شاد که هر گز در پس ذهن دفن نخواهد شد

امدنی که رفتنی ندارد ماندنی که خاموشی نمی پذیرد

و دوست داشتنی پاک و بی ریا در قلبم شعله می افکند

اتشی که همچون معبد موبدان خاموشی ندارد

دوست داشتنی همراه می اورد که نقاب از چهره این نا مردمان  می زداید

بودنی که ارامش است سراسر مهربانی است

اغازی است کز پس ان می توان چهره خواب الود شهر را روشن کرد

شروعی است از پس تمام پایان ها امیدی اورده است رویایی

    امیدی که زنده نمود قلب نا امیدی را.....

و اینچنین اواز کبوتر ها و مژده ی بر گشت مهربانی.....

نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387ساعت 13:51 توسط من و پری| |

 

از تو تعجب می کنم

از صبوریت

یعنی من اینقد بد بودم و نمی دونستم

می دونم دلتو شکستم

می دونم رنجوندمت

اما اومدم که همون حسین تو بشم

اومدم که قبولم کنی

نذار

دست خالی بر گردم

خواهش می کنم

  بیا

از اول شروع کنیم

به یاد روزای اول

خودت بهم یاد دادی

دوباره شروع کنم

یادته

اون موقع ها چند بار وبو پاک کردم

کی بود که بهم روحیشو داد که بسازم؟

کی این توانو بهم داد؟

کی می گفت حسین

اسمت به آدم همون قدر آرامش میده

که اسم وبت

ممنونم اینجا شد

همون عاشقانه آرام

کی بود که  می گفت

من فقط شبا می تونم بیام اینجا

اما وقتی میام اینجا

خوشحالم

 چون دوستت دارم میام و وقتی میبینم نیستی دلم تنگ میشه . واسه خودت . نوشته هات .و ...

کی بود که می گغت؟

پری

همه این حرفات بود

که منو به خودم بر گردوند

و اینو بهم ثابت کرد

که میشه

یه نفر و دوست داشت

میشه

صبح که از خواب پا میشی

به عشق اون پا شی

و به همه چیز لبخند بزنی

قبولم می کنی؟

تو

مدتی که ازت دور بودم

به خیلی چیزا فکر کردم

به اینکه واقعا کجای این دنیام

اصلا از این دنیا چی می خوام

چرا برای یه بارم که شده

این نقابو از صورتم بر نمی دارم

چرا یه بارم که شده

جای خودم نباشم...

تصمیم گرفتم خودم باشم

خود خودم

هر چند که خودمو دوست نداشنه باشم

می خوام یه حرفایی رو بهت بزنم

اما

اینبار نه با نقابی که همیشه صورتمو پوشونده بود

من مدتیه که این نقاب و از خودم جدا کردم

حالا خود خودمم

درسته نقص و گناه زیاد دارم

اما آدمم

 اشتباه می کنم

می خوام جبرانشون کنم

اما با همه اشتباهاتم

نکات مثبتم دارم

همینکه سر پا هستم

می تونم کار کنم

 می تونم دوست داشته باشم

من پس انداز کمی دارم

شاید زیاد نباشه

اما شاید برای شروع خوب باشه

نمی دونم احساست به من چیه

اصلا منو دوست داری یا نه

اما همه این اعترافاتم نشون می ده

که دوست دارم

و خود تو

و عشق تو باعث شد که به خودم بیام

تو به من جرات دادی

که خودمو بشناسم

اینکه کی ام ؟چیکاره ام؟

اینکه خودم باشم

باور کن

پر از زندگیم

می خوام از نو شروع کنم

می خوام

چه جوری بگم

می خوام اینبار بهت خودمو وجودمو شهامتمو نشون بدم

همونی که خودمم

تو به من این توانشو دادی

که خودم بشم

خود واقعیم

من می دونم  می تونم

شعار نمی دم

اما با همه وجودم مزه زندگی رو دارم می چشم

مزه قشنگ عشقو

دوست داشتنو

دلم می خواد اینبار

منو بپذیری

با همه اشتباهاتم

و دستمو بگیر بهم زندگی بده

توان بده

و باور م کن که می تونم

حاضرم بیام تو چشات زل بزنم

و قسم بخورم

پای همه حرفام وایمیستم

باور کن

منتظرجوابت می مونم

 

نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387ساعت 13:50 توسط من و پری| |

اگه بگم که قول می دم تا همیشه باهات باشم

اگه بگم که حاضرم فدای اون چشات بشم

اگه بگم تو آسمون عشق من فقط تویی

اگه بگم بهونه ی هر نفسم تنها تویی

اگه بگم قلبمو من نذر نگاهت می کنم

اگه بگم زندگیمو بذر بهارت می کنم

اگه بگم ماه منی لحظه ی پرواز منی

میشی برام خاطره ی قشنگ لحظه ی وصال

میشی برام باغبون میوه های تشنه وکال

میشی برام ماه شبای بی سحر

میشی برام ستاره ی راه سفر

ولی بدون هر جا باشی یا نباشی مال منی

بدون اگه برای من هم نباشی عشق منی

برای سعادتت شبا شعرامو من داد می زنم

برای خوشبختی تو خدا رو فریاد می زنم

پی نوشت ها:

قصه‌ آدم، قصه‌ يك‌ دل‌ است‌ و يك‌ نردبان. قصه‌ بالا رفتن، قصه‌ پله‌ پله‌ تا خدا. قصه‌ آدم، قصه‌ هزار راه‌ است‌ و يك‌ نشاني.قصه‌ جست‌وجو. قصه‌ از هر كجا تا او.قصه‌ آدم، قصه‌ پيله‌ است‌ و پروانه، قصة‌ تنيدن‌ و پاره‌ كردن. قصه‌ به‌ درآمدن، قصه‌ پرواز...
من‌ اما هنوز اول‌ قصه‌ام؛ قصه‌ همان‌ دلي‌ كه‌ روي‌ اولين‌ پله‌ مانده‌ است، دلي‌ كه‌ از بالا بلندي‌ واهمه‌ دارد، از افتادن.
پايين‌ پاي‌ نردبانت‌ چقدر دل‌ افتاده‌ است!
دست‌ دلم‌ را مي‌گيري؟ مواظبي‌ كه‌ نيفتد؟
من‌ هنوز اول‌ قصه‌ام؛ قصه‌ هزار راه‌ و يك‌ نشاني.
نشاني‌ت‌ را اما گم‌ كرده‌ام. باد وزيد و نشاني‌ات‌ را بُرد.
نشاني‌ات‌ را دوباره‌ به‌ من‌ مي‌دهي؟ با يك‌ چراغ‌ و يك‌ ستاره‌  روشن؟
من‌ هنوز اول‌ قصه‌ام. قصه‌ پيله‌ و پروانه، كسي‌ پيله‌ بافتن‌ را يادم‌ نداده‌ است. به‌ من‌ مي‌گويي‌ پيله‌ام‌ را چطوري‌ ببافم؟
پروانگي‌ را يادم‌ مي‌دهي؟
دو بال‌ ناتمام‌ و يك‌ آسمان‌
من‌ هنوز اول‌ قصه‌ام. قصه...

 

عرفان نظر آهاری

 

 

نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387ساعت 6:24 توسط من و پری| |

اگر بخواهیم..........

دچار روز مرگی نشویم و زیستن مها رتمان نشود از هم اکنون باید اندیشید

و چاره جست.زیرا بی هدف زیستن یا دل در گرو هدفهای پوچ و انی داشتن

نشانه حقارت است.



می توان با یک گلیم کهنه هم

روز را شب کرد و شب را روز کرد

می توان بی نیرنگ بود

عاشق گلگشت بود

می توان صد بار هم

مهربانی را...... خدا را........عشق را

با لبی خندانتر از یک شا خه گل تفسیر کرد

می توان این جمله را در دفتر فردا نوشت

خوبی از هر چیز دیگر بهتر است....
نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387ساعت 6:20 توسط من و پری| |

 

 با بهترین آرزوها

پیشکش به تو پری عزیز

 صمیمی شبهای تنهایی و دوست روزهای تاریک من

پری

تو

عزیزی

حتی اگر بی بهانه بروی

عزیزی

حتی اگر روزها نیایی

 

 همیشه مهربانی  وگاه طوفانی.... مثل دریا و  گاهی تکیه

گاهی  ....مثل کوه

چه خوب آموختی "چگونه بودن" را از سرزمینت

 

خندیدی... گریه کردم ... فریاد زدی ... لبخند زدم! بی آنکه

"دقیقا" بدانم چرا.. آمدم ... ماندم ... دوست شدم ... دستهایم

 را گرفتی ... خاطره ساختیم .. خاطره ساختیم ... خاطره

ساختیم ..... تا همین امروز

 

حرف بسیار است ... حرفهایی که شاید حتی هرگز نگویم ....

حرفهایی که شاید فردابدانی

امشب دلم تنگ شد شاید خیلی ... شاید به همان اندازه که نمی دانم

 

دوستیم

شاید دوست بوده ایم شاید هم دوست خواهیم بود ... شاید

فردایی نباشد ... شاید امروز هم یک هذیان کوتاه بوده است .

اما

تمام خاطره هایی که برایم گذاشته ای آنقدر ارزشمند بوده اند

 

 که روزها - حتی شبها- یی که دلخورم و دلگیر .... باز هم عزیز بمانی

 

اگر بخواهم به جای حرفهایی که دلم می خواهد بنویسم نقطه

بگذارم باید تا صبح یا تا نزدیک دریا نقطه ها را دنبال کنی ....

می دانم

حوصله اش را نداری

 

پس تمام می کنم

به احترام روزهای مهربانی ات و خنده های شادمانی ات

و با بهترین آرزوها

صمیمیتم را تقدیمت می کنم

 

دوستدارت :حسین      ۲/۷/۸۷

نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 1:44 توسط من و پری| |

copyright©by:orchid.blogfa.com

خواهم رفت ... بی نام و نشان

خواهم رفت

تا دنیا را برای کسی با کلماتم تلخ نکنم

تا زندگی را برای کسی با جملاتم کوچک نکنم

خواهم رفت

تا دلگرفتگی هایم نیز بی نام و نشان تر شوند

خواهم رفت تا

همه بهانه ای است برای سرگرمی دوباره میان طوفان های زندگی

خواهم رفت تا کسی به من نخدد و کسی برایم نگرید

من تنها محتاج خوانده شدن بودن نه هیچ چیز دیگر!

 

بی نام تر و بی نشان تر

 

اگر گذرت به این خطوط دوساله افتاد دعایم کن به سادگی رفتن

از این صفحه مجازی از صفحهء روزگار هم بروم! که بودن یا نبودنم

 برای تمام تاریخ بی تفاوت است .. و گاه به گاه برایم خودم نیز

 

بیست و هفت سال  بار زندگی همه را به دوش کشیدن    از من

 آدم فرسوده و پیر و خسته ای ساخته است که دیگر با خط به

خط شعر و شنیدن تمام تصنیف های دل انگیز به آسمان نمی رود

 

 بیست و هفت سال  نا فهمیده شدن از سوی هیچ کس و نه

نادیده شدن - بلکه دیده شدن به هزار چشم انتظار از من

انسانی ساخته پریشان و گریان و مضحکهء دست دوستان و دیگران

دیگر هیچ چیز شادم نمی کند ... بی امید و بی هیچ آرزویی تنها

 برای فرار از بارهای کوچک و بزرگ امروز و فردا را می گذرانم

سلام پری عزیز

بازهم برگی دیگر از خستگیهام ورق خورد


با دیدگانی گریان, شانه هایی خسته و دستانی لرزان


آمدنت را به انتظار نشسته ام


باشد تا به یاری شانه های مهربانت


خیل خستگیهایم را زمین بگذارم
مرا ببخش


و تحمل کن
اما با تمام این حرفها


من هنوزهم تشنه


آن دوست دارم هستم

نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 1:21 توسط من و پری| |


Design By : Night Skin