یک عاشقانه ی آرام
پری عزیزی ... حتی اگر بی بهانه بروی عزیزی ... حتی اگر روزها نیایی همیشه مهربانی وگاه طوفانی.... مثل دریا و گاهی تکیه گاهی ....مثل کوه! خندیدی... گریه کردم ... فریاد زدی ... لبخند زدم! بی آنکه "دقیقا" بدانم چرا.. آمدم ... ماندم ... دوست شدم ... دستهایم را گرفتی ... خاطره ساختیم .. خاطره ساختیم ... خاطره ساختیم ..... تا همین امروز! حرف بسیار است ... حرفهایی که شاید حتی هرگز نگویم .... حرفهایی که شاید فردابدانی ... امشب دلم تنگ شد! شاید خیلی ... شاید به همان اندازه که نمی دانم! دوستیم! شاید دوست بوده ایم! شاید هم دوست خواهیم بود! ... شاید فردایی نباشد ... شاید امروز هم یک هذیان کوتاه بوده است .... اما .... تمام خاطره هایی که برایم گذاشته ای آنقدر ارزشمند بوده اند که روزها - حتی شبها- یی که دلخورم و دلگیر .... باز هم عزیز بمانی ... اگر بخواهم به جای حرفهایی که دلم می خواهد بنویسم نقطه بگذارم باید تا صبح یا تا نزدیک دریا نقطه ها را دنبال کنی .... می دانم! حوصله اش را نداری .. پس تمام می کنم ... به احترام روزهای مهربانی ات و خنده های شادمانی ات و با بهترین آرزوها صمیمیتم را تقدیمت می کنم این روزها در راه مانده ای بیش نیستم که هرچند کور سوی ستاره ها گهگاهی راهی برایش می نمایاند اما دیگر دلی ندارد که به دریا بزند و راه را به امیدی دیگر طی کند می دانم در پی هر چند خطی که می نویسم چندین ناسزا می شنوم ... اما کاش کسی جای نا سزا راهی نشانم می داد یا دستم را می گرفت روزهایم خالی است ... شب هایم بی انتها بالشم خیس می شود ... گلویم از بغض درد می گیرد ... و هنوز به سی سال نرسیده دستانم می لرزد راهی برای رهایی می خواهم حتی اگر آن راه مرا به دنیای دیگر ببرد ... دیشب دوستم می گوید دل تنگ من است و نمی بیند که جمله اش دیوانه ام می کند ... روزهاست کسی دلش برای من تنگ نمی شود ... روزهاست حس دوست داشته شدن را نمی بینم جانم؟! عزیزم؟ بله! خوبم! ممنون! .... این جوابی است که هر روز به چندین و چند تماس می دهم چون نمی توانم بگویم بدم! خیلی بد! خیلی خیلی بد دردهای پنهان کهنه میشوند و زخمشان بر تنم باقی می ماند دردهای آشکار که دیگر هیچ بی گمان تمام این دردها جز با مرگ تمام نمی شود کاش اشــک های نـیـامـــدنــت روی گـونـه هـایـم مـاسیـده نــــبـــــوس نـمـک گـیـر مـی شـوی
آفتابگردان هيچ وقت چيزي را با خورشيد اشتباه نميگيرد؛ اما انسان همه چيز را با خدا اشتباه ميگيرد.
آفتابگردان راهش را بلد است و كارش را ميداند. او جز دوست داشتن آفتاب و فهميدن خورشيد كاري ندارد. او همه زندگياش را وقف نور ميكند، در نور به دنيا ميآيد و در نور ميميرد. نور ميخورد و نور ميزايد.
دلخوشي آفتابگردان تنها آفتاب است. آفتابگردان با آفتاب آميخته است و انسان با خدا. بدون آفتاب، آفتابگردان ميميرد؛ بدون خدا، انسان.
آفتابگردان گفت: روزي كه آفتابگردان به آفتاب بپيوندد، ديگر آفتابگرداني نخواهد ماند و روزي كه تو به خدا برسي، ديگر «تويي» نميماند. و گفت من فاصلههايم را با نور پر ميكنم، تو فاصلهها را چگونه پُر ميكني؟ آفتابگردان اين را گفت و خاموش شد. گفتوگوي من و آفتابگردان ناتمام ماند. زيرا كه او در آفتاب غرق شده بود.
جلو رفتم بوييدمش، بوي خورشيد ميداد. تب داشت و عاشق بود. خداحافظي كردم، داشتم ميرفتم كه نسيمي رد شد و گفت: نام آفتابگردان همه را به ياد آفتاب مياندازد، نام انسان آيا كسي را به ياد خدا خواهد انداخت؟
آن وقت بود كه شرمنده از خدا رو به آفتاب گريستم...
عرفان نظرآهاري
من اما هنوز اول قصهام؛ قصه همان دلي كه روي اولين پله مانده است، دلي كه از بالا بلندي واهمه دارد، از افتادن.
پايين پاي نردبانت چقدر دل افتاده است!
دست دلم را ميگيري؟ مواظبي كه نيفتد؟
من هنوز اول قصهام؛ قصه هزار راه و يك نشاني.
نشانيت را اما گم كردهام. باد وزيد و نشانيات را بُرد.
نشانيات را دوباره به من ميدهي؟ با يك چراغ و يك ستاره قطبي؟
من هنوز اول قصهام. قصه پيله و پروانه، كسي پيله بافتن را يادم نداده است. به من ميگويي پيلهام را چطوري ببافم؟
پروانگي را يادم ميدهي؟
دو بال ناتمام و يك آسمان
من هنوز اول قصهام. قصه...
حرف هایی هست برای نوشتن٬برای ماندن٬برای جاودانه ماندن و بازگو شدن .حرف هایی هست که باید گوش کرد و با گوش جان شنید.
دلگیرم اما از حرف هایی که برای فراموشی آزارشان٬ نیاز به شنیدن و نشنیدن است.نیاز است به سکوتی که در عمق آن آرام شویم.
گاهی نباید گفت.گاهی باید شنید.اشتباه جایز است اما شاید جبرانش همیشه آسان نباشد.
کلمات گاهی حتی بیشتر از آنچه تصورش را می کنیم٬ تاثیر می گذارند.گاهی تا عمق جان نفوذ می کنند.می کوبانند.نابود می کنند.می شکنند.گاهی نوید آرامش اند برای دل هایمان.گاهی حتی برای فراموشی اندکی از سختی ها و یا حتی برای آسودگی خیال از بابت لغزش های ناخواسته ی عزیزانمان.
گاهی نوازش٬گاهی لبخند٬گاهی بغض و... اشکهایمان٬خلوص حرف هایمان هستند.حرف هایی که در خود همراهی را دارند.همراهی یک دوست٬تلاش برای لبخند٬برای آرامش٬برای یاد کردن هر آنچه خوب است و برای فراموشی سیاهی های تلخ.
حرف هایی برای دل سپردن به آینده.برای همراه شدن با تمام اتفاقات٬تمام پیشامد های روبرو.برای مقابله با موانع.برای تلاش در برابر سختی ها.و برای امید.
حرف هایی که با آنها باور کنیم که برای یکدیگر اهمیت داریم٬ارزش قائلیم٬و می فهمیم.معنای خنده ها ٬بغض ها و صداهای گرفته را می فهمیم.حرف هایی که معنای دوستی هستند.معنای همراهی٬معنای کوشش برای همدیگر٬برای خوب بودن و بهتر بودن.
گاهی در سکوت بشنویم اما٬بهتر است.در سکوت بخوانیم چشم های یکدیگر را٬و بیاندیشیم چیست که باید در این سکوت پیدایش کنیم؟...
امیدوارم برق چشمانمان همیشه حکایت شادمانی و سرخوشی و عشق باشد.عشق به هم نوع٬عشق به خدا.
انسان بدون عشق٬نبود.چون خدا بدون عشق ٬ انسان را نیافرید.با عشق آفرید و هدف داشت.
خدایا...مددی

| Design By : Night Skin |

گلی
