یک عاشقانه ی آرام
روزهاست فکر می کند : "بماند"؟! که چه ؟!! یا "برود"؟! کجا؟!! دلم برای نوای دعا خواندن دوستم تنگ می شود ... دلم می خواهد هزار بار زمزمه کند: "نیامد ز سوی تو ام خبری ... نداری تو بر حال من نظری ..." دلم برای تمام لحظه هایی که با هم خواندیم تنگ می شود ... اما میان این همه دلتنگی هزار بار در گوشم - بی آنکه حواسم پرت شود - نجوا می کند: بمانم یا بروم؟ ... تصمیم سخت است وقتی برای رفتن پای خسته ای داری و برای ماندن تن شکسته! تصمیم سخت است وقتی برای رفتن بهانه هایت غم انگیز است و برای ماندن دل انگیز! تصمیم سخت است .... بهانه هایم تمام شد! حالا بمانم یا بروم؟!
دلم باز مانده میان یک "بمانم" و یک "بروم"!
نوشته شده در چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت
15:56 توسط من و پری|
| Design By : Night Skin |


