تبليغاتX
یک عاشقانه ی آرام




























Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


یک عاشقانه ی آرام


دنیای ما عوض می شه، تنها با این جمله ی ناب :

دوسِت دارم ، دوسِت دارم ، دوسِت دارم تو این عذاب !

 

 باور من این است که عشق جهان را نجات خواهد داد ! باور کن !

نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 9:25 توسط من و پری| |

کجایی؟!

تو اکنون کجایی که من در عالم تنهایی همراه می خواهم.

ای مهربان بی تو دنیا با من چه نا مهربان است.

چقدر دلم می خواست در کنارم بودی و از این سکوت لذت می بردیم.

و اجازه می دادی دنیایم پر از زیبایی گردد و از گرمی حضورت سرشار شود.

تو کجایی که نگاهم در هر سو حضور تو را می جوید.

بیا و نگذار ناامیدی برگردد.

بگو که با من چنین نامردانه رفتار نخواهی کرد.

بگو که خواهی گذشت نگاه پاک و مهربانت جام جهان نمای من باشد.

با من از مهربانی سخن بگو،

از این که همراز من و یار و پناه خواهی ماند.

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 6:14 توسط من و پری| |

 

چشم هايم خالي است خالي از سايه سنگين نگاهي عاشق
دست هايم خالي است خالي از وسعت با هم بودن
خالي از حجم نوازشگر عشق
در كنار تو پر آواز شدن
در كنار تو به تنهايي و غم خنده زدن
با تو هم دم شدن با تو همراز شدن
با تو آغاز سخن از هر چيز
كيست با اين همه اميد دراز
با تو بودن با تو ماندن آرزوي تنهاي من است

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 5:28 توسط من و پری| |

در کنارم که باشی
کلمات راه خانه مرا می یابند
کنج آسمان دلم آرام می گیرند
که نم نم برایت ببارند
دهانم ترنم موزون باران عصرگاهی را قرض می گیرد
و دست هایم
همه قطرات این تکلم را
لای دفترم می ریزد
 
صفحات ،خیس واژه می شوند !
 
باران من،
دلیل هرچه سرودنم،
فکر نمی کنی که همین
برای هفت پشت شاعر شدنم کافی باشد...
نوشته شده در جمعه بیستم دی 1387ساعت 8:49 توسط من و پری| |

پری  سلام

بازم

منم

آره

خود خودم

چیکار کنم

تند تند پیش تو نیام پیش کی بیام

تو دیگه الان برام خیلی مهمی

اگه بگم بعد از خدا و بابام فقط تو رو دارم

باورت میشه؟

به ارواح خاک مادرم قسم

به من کس دیگه ای جز تو فکر نمی کنم

یعنی کس دیگه ای جز تو اونقد برام مهم نیست

شبا که هیچی شاید باور نکنی حتی روزا هم خوابتو می بینم

حرفایی که چند روز پیش بهم زدی روزی صدبار می خونم

باور کن احساس غرور می کنم که کسی مثه تو اونا رو برام نوشته

همیشه وقتی دلتنگت میشم میام اینجا و همه حرفاتو می خونم

درسته نمی بینمت اما انگار همه جا هستی و می بینمت و حست می کنم

اینو خواستم بگم روزایی که نیستی اینجوری تنهاییمو باتو تقسیم می کنم

دیگه چی بگم تنها آرزوم اینکه یه روز منت سرم بذاری و اجازه بدی از نزدیک

ببینمت حست کنم

می خوام همه اون چیزایی که حسشون کردم تو این مدت لمسشون کنم

می دونم خواسته زیادیه

اصلا کلا من آدم پرتوقعیم

اما

فعلا از همین جا

از پشت همین پنجره

منتظرت می مونم

تا دوباره بیایی

کسیکه همیشه به یادته حسین

 

 

 

نوشته شده در جمعه بیستم دی 1387ساعت 8:41 توسط من و پری| |

قصه از اینجا شروع شد

یه وقتی  از روزای خداعاشق شدم

عاشق دختری به اسم پری

کسی که ندیده بودمش

حتی یه بار صداشو نشنیدم

کسی که فقط با نوشته هاش

آشنا بودم

اولا نمی فهمیدم

فکر می کردم

اگه همینی که هستم باشم

اون منو قبول نمی کنه

برای همین تصمیم گرفتم حقیقت زندگیمو از ش مخفی کنم

 

چه خیال باطلی

ای بابا

آخه من بچه شهرستان بودم

فکر می کردم اگه بفهمه

منو قبول نمی کنه

آخه من کجا اون کجا

اون واسه خودش آرزوهایی داشته وداره

من چی بگم

بگم کی ام؟

برای همین تصمیم گرفتم

روصورتم نقاب بزنم

و زندگیمو یه جور دیگه براش بگم

خوب بود همه چیز

اما همیشه ترس اینو داشتم که مبادا یه روزی همه چیز و بفهمه

همین اتفاقم افتاد

خیلی تلاش کردم

بهش بفهمونم

منظورم این نبود که بخوام اون بازی بدم

خب معلوم بود

کاخ آرزوهاشو رو سرش خراب کرده بودم

اون منو باور کرده بود

نمی دونستم چیکار کنم

تصمیم گرفتم واقعیتو بهش بگم

همین کارم کردم

پری درسته

اشتباه کردم

اما هنوز سالمم

دهنم بوی هیچی نمی ده

درسته تو رفاه نبودم

اما از کسی هم کمتر نبودم

درسته خانوادمون تحصیلکرده نبودن

اما من سر سفره بابام

بزرگ شدم

لقمه حلال خوردم

درسته پدرم نه مهندس بود نه دکتر اما

پول حلالی که از راه کارگری بدست می آورد برکتش

از همه چیز برامون مهمتر بوده و هست

درسته مادرم تحصیلکرده نبود

اما چیزایی بهم یاد داده که شاید مادرای تحصیلکرده الان

حتی تو هیچ کتابی اون نخونده باشن

من از همین خانواده بزرگ شدم

درس خوندم

دانشگاه رفتم

نه کلاس کنکور رفتم

و نه تو دبیرستان غیر انتفاعی درس خوندم

روپای خودم بودم تا الان

 

شدم

خودم

همونی که الانم

همونی که هستم

اینا رو نوشتم که

اگه یه روزی

گذرت به اینجا افتاد

یاد کسی بیوفتی

که تا آخرین لحظه فکر و همه وجودش

برای تو بوده و هست

پری خیلی

نوکرتم...

 

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 1:14 توسط من و پری| |

من غريبم ..  آشنايم مي‌شوي ؟؟؟؟

آشنا با گريه‌ي بي‌انتهايم مي‌شوي ؟؟؟؟

در غريب‌ستان چشمم التماس عاشقي است .....

با نگاهت هم صدا با چشم‌هايم مي‌شوي ؟؟؟؟

در خزان غربت و افسردگي پژمرده‌ام ....

با بهار ريشه هايت ريشه‌هايم مي‌شوي ؟؟؟؟

 گر دلم پرچين ندارد اين نشان سادگي ست.....

هم نشين ساده و صادق برايم مي‌شوي ؟؟؟؟؟؟؟

 

پری

به من گفتی

نقاب از چهره بردار

تصویر تو را قاب میکنم

تا میان چهارچوب بمانی

و برای همیشه بیاموزم

همه حرفها باورنکردنیست...

من نقاب و برداشتم

اما تو نخواستی

منو ببینی

حرفامو بشنوی

همین.....

 

پری
عزیز
خودتم
می دونی
یعنی خودمم می دونم
از اولش خوب شروع نکردم
اما نذار به حساب اینکه
نفهمیدم
تو کی بودی؟
نذار
رو حساب اینکه
نفهمیدم
محبتای تورو
من که یادم نرفته
همین خودتو بودی
که منو نشویق می کردی
به ادامه راه
یادته
چقد بهم روحیه می دادی
یادش بخیر اون روزا
همش تقصیر خودمه
نه کس دیگه ای
انگار من لیاقت محبتای تو رو نداشتم
اما دیگه
مدتیه خودم شدم
خود خودم
شاید باور نکنی
برای خودمم قابل باور نیست
که خودمم
یاده حرفای تابستونت افتادم
من هنوز تو دلم آرزوی
شنیدن صداتو داشتم و دارم
اونروز که گفتی
باید باهم حرف بزنیم
انگار به همه آرزوهام رسیده بودم
حااضر بودم
حتی
همه مسیر راهو پیاده بیام
تا
چشم تو چشم تو حرفامو بزنم
اما نمی دونم چی شد
که
همش تقصیر خودمه
من تجربه خوبی
واصلا خاطره بدی برات بجا گذاشتم
تو این چند سال زندگی
اگه یه چند صباحی معنی عاشقی و فهمیدم
روزایی بود که با تو گذشت
پری چیکار کنم
تا بشم
همون
حسینی
که به قول خودت اسمم و وحتی شنیدن اسم وبلاگم
بهت آرامش می داد
چیکار کنم
یادته یه روز بدون خداحافظی رفتم
اصلا یه پست برام نوشتی
هنوزم تو وبلاگت هست
نوشتی
بهم یاد د ادن از جایی که می ری
خداحافظی کنم
اونروزا احساس غرور می کردم
از اینکه منم یه کسی و دارم
کسی رفتن و موندنم
براش مهمه
می دونم تقصیر خودمه
اما چیکار کنم
بشم همون
کسی و که تو می خوای؟
اگه موندنم برات مهم باشه
می مونم
توروخدا
یه چیزی بگو
دارم دیونه میشم
احساس اینکه
از چشمت اوفتادم
دیونم می کنه
اما تو اینقد خوبی
که بازم با همه بدی هام
منو آدم حساب کردی
منو دوستت خطاب می کنی

کاش اینچنین
با من وداع نمی کردی مهربانی تو بیشتر
آزارم می دهد....

نوشته شده در سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 4:34 توسط من و پری| |

پری عزیز:

چشمهایت را باز کن

سکوتم عریان تر از فریاد های در لفافه ام رو به رویت نشته است ....

زبان من قاصر است ...

تو نگاه کن
چقدر خسته ام و کسی خستگی هایم رافهمید!

چقدر دلشکسته ام و کسی دلشکستگی هایم را فهمید!

چقدر دلتنگم ..... اما دلتنگی را انگار کسی نمی داند! انگار کسی نمی فهمد!

در انتظار نگاه جنگلی و معجزهء دستهای تو نشستن بی فایده است وقتی حتی درود و بدرودی نیست

در انتظار لحظه های ناب ماندن بیهوده است وقتی تمام لحظه ها تعریف شده اند

در انتظار روزهای خوب باید مرد وقتی کسی دستم را نمی گیرد تا بدویم تا انتهای درختان سبز ...

.............................................................

نه می خوانی و نه می دانی و نه اگر بخوانی و بدانی روزهای دیگری رقم خواهی زد ...

اما من در نهایت انتظار هنوز اینجا هستم ... با همان لبخندی که گاه بارانی می شود

مگذار به سان مردمان سرزمین خویش به انتظاری کسل عادت کنم ... مگذار تنها همدمم کتابی باشد و سازی .... تو باش ... تو بیا ... تو بمان ....

من هنوز منتظرم.... هنوز!
آینهء صداقت را روبروی خودت بگذار و چوب خط های خود را حساب کن!

تصویرت را ببین! ببین عشق اینگونه هرز می رود؟

مرا ببخش ... اما تحمل شکستن کسی را - که حتی ندیده ام- تا این حد ندارم.... چون بارها دیده ام!بارها .....

گاهی "توجیه" ها را از "عشق" تشخیص نمی دهیم ... گاهی طرز فکرمان را به دست "توجیه " هات جامعه می دهیم .... گاهی با خود صادق نیستیم ... گاهی چشمها را می بندیم تا کسی از چشممان نخواند که ته قلبمان چه می گذرد ....

اما من می خواهم همان دوستی باشم که کمکت کند تا ته قلبت آنقدر پاک باشد تا چشمهایت زلالی وجودت را نمایش دهد ....

اما من می خواهم همان دوستی باشم که شاید متنفر شوی از او اما ......

دعا خواهم کرد ... به کمال یقین می گویم: می توانی اگر بخواهی ... بخواه! تو را بخدا بخواه!
نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 11:54 توسط من و پری| |

هرگز - حتی یکبار- نشد که صدایت رابشنوم 

و برای همیشه این "عقده" میان گلویم خواهد ماند ...

خسته تر از آنم که همین امشب دست بر زانو بزنم و برخیزم ...

بسیار خسته ام ...

پای "عشق" در میان است - در میان بود - شوخی که نبود ... کوچک که نبود ...

زمزمه ی سوزناکی از دلم به گوش می رسد هنوز : "چه کنم با دل تنها؟" ...

صدا می پیچد ....و من می خواهم دیوانه شوم - دیوانه تر- تا ندانم چه می گذرد ...

 

 

از تمام و دنيا و دار و ندارش

شونه هاتو كم دارم براي بارش

زخمي خنجر زهرآگين يارم تو كه تازه اومدي تنها نذارم


به چشام خوب خيره شو ببين چه پيرم

منو درياب خوب من دارم ميميرم

ديگه حتي نايي نيست براي گفتن

خيلي وقته تو سكوت غم اسيرم

يك لحظه خوبي به من بده از من بگير روح و تنم

براي يك لحظه خوشي به هر دري در مي زنم

برگردون عمر رفتمو حتي واسه يه ثانيه

دلخوش كنم حتي دروغ از من مگه چي باقيه

يك لحظه خوبي به من بده از من بگير روح و تنم

براي يك لحظه خوشي به هر دري در مي زنم

برگردون عمر رفتمو حتي واسه يه ثانيه

دلخوش كنم حتي دروغ از من مگه چي باقيه

غربتم رو آشنايي كن بهارم روزامو درياب عزيز دور شد قطارم

تنها يك ثانيه عاشقي به جز اين هيچ توقعي از اين روزا ندارم

يك لحظه خوبي به من بده از من بگير روح و تنم

براي يك لحظه خوشي به هر دري در مي زنم

برگردون عمر رفتمو حتي واسه يه ثانيه

دلخوش كنم حتي دروغ از من مگه چي باقيه

يك لحظه خوبي به من بده از من بگير روح و تنم

براي يك لحظه خوشي به هر دري در مي زنم

برگردون عمر رفتمو حتي واسه يه ثانيه

دلخوش كنم حتي دروغ از من مگه چي باقيه

 

نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387ساعت 16:43 توسط من و پری| |

دروديوار دنيا رنگي است.....رنگ عشق;

خدا جهان را رنگ كرده است…. رنگ عشق;

و اين رنگ هميشه تازه است و هرگز خشك نخواهد شد.

از هر طرف كه بگذري, لباست به گوشه اي خواهد گرفت و رنگي خواهد شد.

اما كاش چندان هم محتاط نباشي; شاد باش  و بي پروا بگذر,

......كه خدا كسي را دوست تر دارد كه لباسش رنگي تر است.

 

                                                  (( عرفان نظر آهاري ))

نوشته شده در دوشنبه نهم دی 1387ساعت 4:30 توسط من و پری| |

 قاب عكستو زدم جاي ساعت ديواري


از اون موقع به بعد تو شدي تمومه لحظه هام . . .

نوشته شده در دوشنبه نهم دی 1387ساعت 4:26 توسط من و پری| |

پری

 

كاش اينچنين

با تو وداع نمي گفتم

مهرباني تو

بيشتر آزارم مي دهد ....

نوشته شده در دوشنبه نهم دی 1387ساعت 4:24 توسط من و پری| |


Design By : Night Skin