یک عاشقانه ی آرام
سلامی غزل گونه خواهم نوشت که باور کنی گر چه دور از توآم فراموش هرگز نکردم تو را در این رخوت بی مجال زمان که احساس پژمرده همچون خزان به یاد تو مانده ام آشنا که شاید که من یاد باشم تو را... ..............................پری به که پیغام دهم؟ به شباهنگ که شب مانده به راه یا به انبوه کلاغان سیاه؟ به که پیغام دهم؟ به پرستو که سفر میکند از سردی فصل یا به مرغان نکوچیده به مرداب نگاه به که پیغام دهم؟ دست من دست تو را می طلبد چشم من روی تو را میجوید لب من نام تو را میخواند -بی تو از خویش گریزانم من- دل من باز تو را میخواهد به که پیغام دهم؟ .................. امشب دوباره عطر تو را بو کردم خاطراتت دوباره زنده شد و به یادت اشک ریختم چقدر جایت کنارم خالی شد و من در حسرت نگاه معصومانه ات ماندم امشب دوباره عطر تو را بو کردم یادم آمد که با من بودی دوباره با غم خو کردم کاش می امدی ومن از شوق به آسمان می رفتم باران میشدم قطره ای روی رخت میگشتم عطر تو در فضا می پیچید و من...همیشه عطر تو را بو میکردم می نوازم یادت را... رد پای تو هنوز مانده بر روی غروب لحظات
| Design By : Night Skin |


